امروز آخرین روز چله اس، چه زود چهل روز تموم شد
خدایا ازت میخوام یه 1ی خوب به هممون بدی، مخصوصا کسایی که این مدت چله برداشته بودن و حاجتی دارن...امیدوارم که ازمون قبول کنی
خدایا هرچی خیر و خوبیه با دل خوش نصیبمون کن...الهی آمین
جمعه روز قبل تولدم خیلی دلم گرفته بود، گاهی اونقدر حجم حرفای توی دلت زیاد میشه که اشک میشه و از چشمات میزنه بیرون...
و چقدر بد که هیچ هم صحبتی و محرم دلی نداشته باشی، دیروز اتفاقی یه پست از نبات بلاگر معروف دیدم که توی سفر اخیرش به ایران زنگ زده بود به دوست قدیمیش و ازش خواسته بود توی کافه ای همدیگرو ببینن، نوشته بود من ۲ساعت تمام حرف زدم...باهم خندیدیم، گریه کردیم، تحلیل کردیم و اون شنید و شنید...در آخر هم نوشته بود چقدر خوبه که دارمت و بعد از اینکه حرفامو زدم خیلی آروم شدم و قدردانت هستم.
بنظرم داشتن همچین آدمی توی زندگی واقعا نعمته، کسی باشه که قلبش صندوق رازهای تو باشه و گوش شنوای حرفهات، کسی که از گفتن حرف دلت پیشش ترسی نداشته باشی
خلاصه که اگه همچین موهبتی توی زندگیتون دارید قدرش رو بدونید
عصر جمعه بعد دوسال رفتم امام زاده سید محمد...زیارت که کردم حالم بهتر شد و چه جمعیت زیادی اونجا بود، هیچوقت امامزاده رو اینقدر شلوغ ندیده بودم...کنار ضریح یه مادر مسنی ایستاده بود برای جوونش دعا میکرد، تو دلم گفتم حاجت روا بشی مادر
بازم عیدتون 1، امیدوارم هر روزتون عید باشه، پراز حس و حال خوب
برچسب:
نویسنده: نیکان رستگار