توی این دنیا فقط یکبار یکی میتونست به این اندازه دوستت داشته باشه اونم از دست دادی ، یروزی میشه ۷۰ سالت و دیگه هیشکی دوستت نداره ، با چشمات کم کم چروک شدنِ پوستتو میبینی ، با همون سرعتم آدما کم کم پس میزننت ،دیگه جز زحمت برای دیگران چیزی نداری ، اون روزِ که میفهمی یکی اگه تورو واسه خودت بخوادت چقدر با ارزشِ ، یکی که براش فرقی نکنه تو چند سالته ، تا آخرش کنارت باشه ، یکی که آخر عمرت وقتی توی فرودگاهِ پرواز به اون دنیایی ، بیاد و تا آخرِ پله های آسانسور که داری میری بالا نگات کنه ، یکی که توی تخت بیمارستان موقعی که نبضت دیگه شده یه خط صاف ، دستاتو بگیره....
برچسب:
نویسنده: نیکان رستگار